پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد .. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید .. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند .. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند .. سپس به او گفتند : باید ازت عکسبرداری بشه تا جایی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه .. پیرمرد غمگین شد .. گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .. پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند .. پیرمرد گفت : زنم در خانه سالمندان است .. هرصبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم .. نمیخواهم دیر شود .. پرستاری به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم .. پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متاسفم او الزایمر دارد چیزی را متوجه نخواهد شد .. حتی مرا هم نمی شناسد .. پرستار با حیرت گفت : وقتی نمی داند شما چه کسی هستید چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید ؟ پیرمرد با صدایی گرفته .. به آرامی گفت : اما من که میدانم او چه کسی است ..
نگارش در تاريخ چهار شنبه 15 خرداد 1392برچسب:عشق واقعی, توسط k@n@n
درباره وبلاگ
آخرين مطالب
•
پست اخر
•
تسلیت
•
...
•
شک
•
قانع
•
او
•
رقیب
•
خیانت
•
اشک
•
کااااااش
•
سیگار
•
خوشبخت
•
تعویض
•
ریل قطار
•
خبرهایم
•
قربانی
•
نیستم!!!
•
فکرنکن
•
بازی
•
بی وجدان
•
حوا
•
کافیست
•
گفت بیا
•
برنگرد
•
!!!
•
بهانه
آرشيو مطالب
نويسندگان
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
| |
وب : | |
پیام : | |
2+2=: | |
(Refresh) |
آمار
وب سایت:
بازدید دیروز : 64
بازدید هفته : 198
بازدید ماه : 162
بازدید کل : 60924
تعداد مطالب : 147
تعداد نظرات : 91
تعداد آنلاین : 1



